گاهي دلم میخواهد
آن عابرِ پیاده ای باشم که تصادفي
وسط خیابان تنه ات بهش میخورد و برمیگردی نگاهش میکني،
یا کودکِ همسایتان باشم؛
که لپش را میکشي و با لبخند مهربانت
شکلاتِ مغزدار دستش میدهي...
رفتگر کوچه یتان باشم و هر صبح
وقتِ بیرون رفتنت از خانه
جلوی پایت را آب و جارو کنم و
یک دلِ سیر تماشایت...
گاهي دلم میخواهد
مادرت باشم ؛
همانقدر نزدیک که هر وعده
بابتِ طعمِ خوشِ دستپختم
بغلم کني و ببوسي ام،
یا سر رنگ پریدگي کتانِ طوسي ات
به جانم غر بزني،
اما دلم گرم باشد به همین پیچیدن
بمِ صدايت در خانه...
آخ که نمیداني
شبیه بوی نان تازه هوسِ
داشتنت هوش از سرم مي برد...
و گاهي عجیب
دلم میخواهد
فقط "تو"
دوستم داشته باشي...!
پای حرف دل...
ما را در سایت پای حرف دل دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 110